
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() مدح و شهادت حبیب بن مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
هر که از بیراهه راهی میشود گمراه نیست هیچکس مثل حبیب از این مسیر آگاه نیست ماندهها باید لَچَک بر سر کنند از این به بعد جای مردان در میان کـوفۀ اشـباه نیست از سلیـمانها میآیـد نـامه، اما هر کسی اهـل بـسم اللّه باشد مـردِ بـسـم اللّه نیـست دست و پا گیر است گاهی اسب و شمشیر و زره دوست وقتی جان بخواهد جای هیچ اکراه نیست گفت: «هَل مِن ناصِر» آنک خون به رگها بازگشت جان به عالم میدهد این روضهها، جانکاه نیست شاعر از گودال خون حرفی مزن، چیزی مگو! آخر آنجا روضهای جانسوزتر از آه نیست در طریق اربعین با چـشم حـیرت دیدهام «عالمی سرگشتهاند و هیچکس گمراه نیست» دست در دست ضریحش، زیر لب گفتم به خود هست خرما بر نخیل و دست ما کوتاه نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت وهب از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
هر چند داغ رفـتن فرزند سنگین است امّا اگر در راه ایمان بود، شیرین است میخواستی پـرپـر ببـینی لالۀ خود را دیدی که تنها عامل خوشبختیاش این است گفتی: «برو مادر که دلشادم کنی آری از غربت مولا دلم بدجور غمگین است فرزند پیغـمبر چه تنها مانده، میبینی! یک لشکر دلسنگ گرداگرد آئینهست» او رفت و مسلخ را به خون خویش آذین بست حالا ببـین فرزند تو قـربانی دین است حالا بـبـین جـسـم جـوان تـازهدامـادت جای حنا از خون سرخ خویش رنگین است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت وهب از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
وهب مسیح زمـانش شد از عـنایت تو چه کـیمیای عـجـیبیست در محبت تو خـدای عـزّو جـل بـوده است مشـتاقت کشیده سرمه به چشمان عرش، تربت تو مرا به دست کسی غیر "جُون" نسپاری که روزیام بـشود افـتخـار خـدمت تو خوشا کسی که لُهوف است نامۀ عملش که صفحه صفحه وجودش شده روایت تو تــمـام زنـدگـیام را بـه آه خـواهـم داد که آه را بکـُـنم خـرج در مـصـیبت تو شبـیـه سدره، شده خـلق قـلب عـشاقـت که کنده میشود از جا به یاد غربت تو چگونه وقت ورودت به عرصۀ محشر سرم به روی تـنم باشد از خجـالـت تو به زیر چکـمۀ دشـمن تلاش میکردی مگر که حُـر بشود شمر با شفـاعت تو چه باک از اینکه تنت روی خاک عریان ماند حریر گریۀ زهـرا شدهست خـلعـت تو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت زهیر بن قین از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
پیک نـور آمده از راه که حـاشا نکنی نـکـنـد امـر گـل فـاطـمـه اجـرا نکـنی دعوتت کرده پی یاری دین، خون خدا زود بـرخـیـز دگر شـایـد و امـا نکنی بال پرواز نداری به سوی عـالم قدس بنـد تـردیـد گر از پـای دلـت وا نکنی راه فردوس گشودهست به روی تو حسین نکـند روی به فـردوس ز دنـیـا نکـنی باخبر باش زهیرا که ضرر خواهی کرد تاکه جان را به ره عشق، تو سودا نکنی آنچنان دل ز تو بردهست حسین بن علی که به غیر از رخ او هیچ تماشا نکنی پـشـتپـا بـر هـمۀ دولـت دنـیـا زدهای تاکه یک لحظه دگر پشت به مولا نکنی از کلامی که تو گفتی به امامت پیداست جـز شهـادت ز خـداونـد تـمـنـا نـکـنی ای گـوارای وجـود تو شهـادت، نکـند روز محشر تو نگاهی به سوی ما نکنی چون «وفایی» نتوان گفت ز اصحاب حسین تا که رو جـانب گـلـزار تـولا نـکـنـی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت زهیر بن قین از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
آئـیـنـه بود و عـاقـبـت او به خـیـر شد دل را سپرد دست حسین و «زهیر» شد هر کس گره به حبل متین خورد شد زهیر هر کس که از امام جـدا شد، زبیر شد بـودنـد در رکـاب عــلـی عـدهای ولـی شد عـمرشان تـباه که خـتم به غیر شد اما زهیر قصهاش از جنس دیگریاست او هـمرکـاب حـر و حبیب و بریر شد جنگید و پیش چشم امامش به خون نشست این قـصه با شهـادت خـتـم بهخـیر شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
غنچهای پژمردهام روی مزار خویشتن غیر یک بوسه ز لبهایت ندارد جان سخن تـازیـانه بـافـته بر تن لـبـاس خـسـتگی همره جـان در بیاید از تـنم این پیـرهن سنگ ویرانه است مثل بالش پر زیر سر پیش آن دستان سنگینی که زد سیلی به من بعد از آن شب غنچه بختم نمیخندد پدر لکنت افـتاده دگر در نغـمه مرغ چـمن گوشوارم رفت و آلاله به گوش انداختم گوشواری که شده سنگینتر از سنگ یمن یوسف گم گـشـتهام تا بـاز آیـد از سفـر ساختم در گـوشه ویـرانهام بیت الحزن رشته عمرم شده کـوتاهتر از عـمر گل بسکه از دوریات افتاده گره در کار من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
چه تکریمی نموده شهرِ شام از باب حاجاتش سه روزی مانده این حوریه پشت باب ساعاتش سر بـازار نُه ساعت سر پـا ایـسـتاده او کسی که نُه فلک بنشسته بر خوان کراماتش هُمای منزلت بود و خرابه منزل او شد همان که شد بهشت آبادیِ کنج خراباتش همان که مریم از نور رُخش انجیل میخوانَد که بوده پردهدار محملش در راه شاماتش به جای گل، نثار مقدمش خار مغیلان شد چه استقبال گرمی کرد از او خاکستر و آتش برای صورت حوریه برگ گل ضرر دارد چرا پس ضربۀ سیلی نمیکرده مراعاتش؟! کشیده آه را در بند خود زنجیری از آهن اسیر سلسله هستند در این شهر، ساداتش نشسته سر به دامانی که عطر فاطمه دارد سر زخمیِ "مصباح الهدی" در بین مشکاتش تمـام دردهـا را بُـرد از یـادش سـر بـابا چگونه یک طبق زخم است مرهم بر جراحاتش؟! هزار و نهصد و پنجاه تا زخم است بر جسمش هزار و نهصد و پنجاه دفعه شد مواساتش به فکر انتقام از چوب بود و بر لبش میزد ببین پُر کرده عـالم را نوای یا لثـاراتش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
حـیـدر نسب و فـاطـمه سیماست رقیه آرام دل عـــمــه و بــابــاسـت رقــیــه دلـتنگ رخ فـاطـمه کمتر شود ارباب تـا آیـنـۀ حـضـرت زهــراسـت رقـیـه جز او چه کسی لایق این جملۀ زیباست دردانــۀ یــکــدانــۀ مــولاسـت رقـیــه انـگـار خــداونـد بـه او داده جـنـان را وقـتـی که روی شـانـۀ سـقـاست رقـیه یک لحظه اگر نیست روی دوش علمدار بر دوش عـلـی اکـبـرِ لـیـلاسـت رقـیه گر طفل سه سالهست تو کوچک مشمارش آثـار بــزرگـیـش هـــویــداسـت رقـیـه یک قطره ز دریای حسین است ولیکن در نوع خودش وسعت دریـاست رقیه در سوریه تا صبح قیامت همه فخرش هـمـسـایـگـی زیـنب کـبـراسـت رقـیـه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بیتو احساس غریبیست پریشانی من شـدهای با خـبـر از گـریـهٔ پـنهـانی من رفتی و دور و برم پُر شده از ابر سیاه مثـل خـورشـید بیا در شب بارانی من آمدم کوچه به کوچه پی تو شهر به شهر تا که شد دربهدری خسته ز حیرانی من همهجا با تو شده سربهسر از عطر بهار تـو بـیـا تـا بـرود شـام زمـسـتـانـی من باغ ما پُـر شده از یـاس، بنـفـشه، لالـه میرسد با قـدمت فصل گلافـشانی من آمدی نیمۀشب، سر زده، گلگونچهره همهجا پـر شده از قـصـهٔ مهـمانی من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
گـفـتی حسین و قـصه را آغاز کردی در قلب او جای خودت را باز کردی نـاز پـدر را مـیخـرد عـالـم، ولی تو هر بـار از راهی بـرایـش نـاز کردی آمد عـمو هربار، سـویش پـر کـشیدی تا دوش و آغوش قـمر، پرواز کردی بر دوش اکـبر بودی و آغـوش قـاسـم با عطرشان، برگ سفر را ساز کردی پیـغـمـبر غـمها شدی از کـوفه تا شام گشتی عـصای زینب و اعجاز کردی یـاس سه ساله! مثل پیـران راه رفـتی قلب جهان را خون، از این ایجاز کردی شیرینزبان! تو با دلِ زینب چه کردی؟ تا لب گشودی، روضهها را باز کردی عالم پریشان است، در تفـسیر عشقـت عـشـقی که با مـوی پـدر ابراز کردی یک روز، او موی سرت را ناز میکرد امروز، تو موی سرش را ناز کردی بـابـا کـه آمـد، پــر درآوردی دوبـاره گـشـتـی شـبـیـه مـادر و پرواز کردی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
آمـدی از بـین آتـش تا گـلـسـتـانت کـنـم با پـریـشانی نمیخـواهم پـریـشانت کنم کاش میشد زخمهایت را بریزم در تنم تا فقـط انـدازۀ یک زخـم، درمـانت کنم سفرهدارا! سفرهام خالیست، اما دل پُر است روضهام شو تا دو کاسه اشک، مهمانت کنم مقتلِ مکـشوفۀ من! روضههایم را نبین حیفِ چشمِ زخمدارت نیست گریانت کنم؟! از میان کـوچـههای سـنگبـاران آمدی تا منِ حسرتبهلب هم، بوسهبارانت کنم میبَرندت، میزَنـندت، میکُشندت باز هم من کجای دنجِ این ویرانه پنهانت کنم؟! قاریِ سرنیزهها و تشت! ألرّحمٰن بخوان تا مـزارِ کـوچکـم را رحلِ قـرآنت کـنم جا نمیمانم، نمیخوابم، نمیگـویم نرو من که میآیم، چرا باید پشیمانت کنم؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرغ باغ ملـکـوتم که شکـسـتهست پرم ریخته دست زمان خاک یتیمی به سرم چه فـراقی و چه داغی که ندیـده چشمم در همین فـاصله از زنـدگی مخـتـصرم چند روزیست که از حال دلم بیخبری چند روزیست که از حال سرت بیخبرم شـانـۀ سنـگ شده جـایِ سـر دخـتـر تو جایِ آغـوش تو ای کـوهترین مرد حرم کاش میشد که دوبـاره به مدیـنه برویم تا که انگـشـتری از شهـر برایت بخـرم کـفـتـر جـلـد سر و دوش عـمـویـم بودم حال با حرمله و شمر و سنان همسفـرم سیلی و هلهـله کم بود که با زخـمزبـان هر کسی زد نمک طعنه به زخم جگرم گرچه گیسو و سرم سوخت ولی شکر خدا معـجـر سوخـتـهای هست ببندم به سرم کاش میشد که نخی از گل پیـراهن تو با خودم محـض تـبـرک به مدیـنه ببـرم آبــرو بـود کـه از کـاخ سـتـم مـیبـردم با همین اسلحۀ اشک و همین چشم ترم دست و پا گیر شدم، مرحمتی کن بِـبَرم که در این قـافـلـه بـا تـاول پـا دردسـرم بین زهـرا و رقیه چه شباهتهاییست! کـشـتـۀ سـیـلـیِ بـعـد از غــم داغ پـدرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام با حضرت رقیه سلاماللهعلیها
چشمهای خـسـتهات را باز دریـایی نکن اینقَدَر با اشک، رویت را تماشایی نکن هیچجا مانند اینجا چشم مردم شور نیست روی ماهت را دوباره غرق زیبایی نکن عمه مثل ابر طوفانزاست، پس با او بگو بغض خود را بشکن و دیگر شکیبایی نکن حنجرت زخم است و داغ اصلاً برایت خوب نیست در خـرابه با اسیران هم، هـمآوایی نکن من، عمو، قاسم، علی اکبر همه پیش توأیم در کـنار نـیـزهها احساس تـنـهـایی نکن دیدنِ این سر میان طشت پیـرت میکند این قدر با بوسهات از من پذیرایی نکن چشمهایت را ببند و دست بر رویم بکش دخـترم! حـتی نگـاهی هم به بابایی نکن روی دامـان تو دارد باز خـوابم میبـرد بـا زبـانِ بـیزبـانی قـصد لالایـی نـکـن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
دستت کجاست تا که بگیری به بر مرا؟ یا لـطـف کن بگـیـر به بـر یا بـِـبَر مرا آن سنگدل که خواست سرت را جدا کند ای کاش کـشـتـه بـود ز تو زودتـر مرا آن طــایــرم کـه وا شـدن پَــر نـدیــدهام صیّادِ دون، شکست همه بال و پَـر مرا مـرهـون عـمه هـستم اگر زندهام هـنوز هر جا رهـاند بعد تو از هر خـطر مرا هر جا که خواست خـصم زند تازیانهام میگـشـت عـمه با همه نـیـرو سپر مرا با آبِ چشم، خون ز رخت پاک میکنم یـاری اگـر کـنـد ز وفـا چـشـم تـر مـرا من مفـتخـر به عـالم و شرمـنده از توأم کاینگونه با سرت زدی از لطف، سر مرا هر طـفـل جا به دامـن لـطـف پـدر کـند "افکندهای چو اشک چرا از نظر مرا"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
ای اشک با شـکـوه تو از آن کـیـستی پـیـداسـت از اهـالـی ویـرانـه نـیـسـتی بیتاب کرده قـلب جهان را صدای تو ای دختر سه ساله تو غمگینِ کیستی؟ ویرانه نیست جای گـلی سرخ مثل تو ویرانه عالـمیست که در آن گریستی باید چگـونه دست به پهـلـو بگـیری و روی دوپای خویش به زحمت بایستی هم سن و سال قامت تو این جهان نبود تاب تو را نـداشت که در آن نزیـستی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
طـفـلی که بار مـحـنـت ایّـام بـرده بـود در عین خُـردسالگیاش سالخـورده بود چون غـنچـهای که در وسط آتش اوفتد اعضای پیکرش همه درهم فـشرده بود سر زخم و شانه زخم و کمر زخم و چهره زخم از زخـمها تـمـام وجـودش فـسـرده بود از بسکه زخم داشت، شبانگاه وقت خواب جای ستاره زخـم تـنـش را شـمرده بود بر صورتش که برده شباهت به فاطمه ردّی کبود داشت! مگر ارث برده بود؟ مُردم ازین مصیبت و جا داشت حین غسل غساله گر ز غـصۀ آن طـفـل مُرده بود دانی چه بود عـلت جان دادنـش "یتـیم" وقتی به سینه، رأس پدر را فشرده بود میخـواست بر لـبـان پـدر بوسه بسپرد جان را به جای بوسه بر آن لب سپرده بود ارزان لـبـانِتـشـنـه مـپـنـدار بـوسه زد! بوسیدنش به قیمتِ جان، آب خورده بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
پس از مادر که لبخندش گشاید باب رحمت را خدا بر دختران بخشیده دریای محبت را به مردان شعلهای از غیرت خود داده و جایش به زنها هدیه داده مهربانی و نجابت را به آنان که پسر داده، توان و عزّت افزوده به هرکه دختری بخشیده کامل کرده نعمت را پسر دلگـرمی و آرام مـادر میشود اما پدر با دخترش طی میکند راه سعادت را به دخترها مگر چیزی بهغیر از ناز میآید پدرها خوب میفهمند وصف این لطافت را خدا آیات رحمت را به دختردارها گفته بپرس از هرکه دختر دارد این حق و حقیقت را زمـانی میشود اُمِّابیـهـا بهـر پـیـغـمـبـر به پایان میرساند سالها ظلم و جهالت را زمانی میشود زینت برای ساقی کـوثر مزین میکند دامان خـورشید ولایت را زمانی چون سهساله دختر شیرین ثارالله وجودش رنگ بو بخشد بهار سبز عصمت را یگـانه دخـتـری از نسل پیـغـامآور خاتم به روی دست آورده برای خلق رحمت را یگـانـه دخـتـری مثـل عـلی عـالی اعـلا صبورانه به عالم هدیه میدارد هدایت را سهساله دختری از نسل نور و آب و آئینه که مثل جدهاش زهرا شرف داده شرافت را حسین بن علی را جان و از جان نیز شیرینتر بمیرم اینهمه آرامش و مهر و عطوفت را دل وجان پدر بوده، دل وجان پـدر برده چه باید گفت این دلـدادگی بینهـایت را گلی که ارث برده از عموی مهربان خود بصیرت را، فضیلت را، اصالت را، شجاعت را بمیرم دختری را که به زینب اقتدا کرده بهجا آورده چون او حق پاکی و صداقت را در آن وادی که از هر سو بلایی تازه سر میزد به صبری زینبی میبرد با خود درد غربت را به روی شانهها میبرد پرچم را اگر زینب سهساله برملا میکرد با گریه حقیقت را دم دروازۀ ساعت که خون شد چشمها از غم به لحن کودکی فریاد زد بر شام غیرت را خرابه دردهایش را به پایان برد تا زینب به خاک تیره بسپارد نسیم صبح رحمت را میان چادری کوچک نهانش کرد تا فردا به دست کوچک خود واکند قفل قیامت را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
چنان شمعم که امشب کُنج این ویرانه میگِریَم هنوز از غُصۀ بزمِ مِی و پیمانه میگِریَم دل اهل حرم میسوزد از اشک شرربارم پدر جان! در فراقت آنقَدَر طفلانه میگِریَم عجب آرامشی در خانۀ ما بود، یادت هست؟ چنان طفلی که گُم کردهست راهِ خانه، میگِریَم به روی شانهات سر مینهادم وقت خوابیدن ولی امشب ببین از دردهای شانه میگِریَم دلـم تـنگ تبـسّـمهای شـیـریـنت شده بابا تبـسّم کن بـرایم، دیگر ای بابا نمیگِریَم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
دوباره بـوی خـوش مُشک ناب میآید شـمـیم تـوست که با آب و تـاب میآید به صبح دولت من آسمان خورد غبطه که نـیـمـهشـب بـه بـرم آفـتـاب مـیآیـد نسـیـم شـام نگـشـته اگر به دور سرت چرا به سـوی خـرابـه، خـراب میآید؟ هـنـوز در غـم بـیآبـی لـب تـو بـبـیـن که چشمه چشمه ز چـشمانم آب میآید قرار بود که در خـواب بیـنـمـت ورنه «شب وصال به چشم که خواب میآید؟» جز این که شویمت از اشک خویش، ای گل من! دگر چه کـار ز دسـت گـلاب مـیآیـد؟ هر آن که دید سرت را میان دستم گفت: چقدر عکس تو امشب به قـاب میآید! رسید اگر به اجـابت، تـعـجـّـبی نـکـنم دعـای خـسـتـهدلان، مـستـجـاب میآید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بـر لبِ بـامِ اسـارت آفـتـابـم را بـبـیـن مثل این ویرانه احـوالِ خرابم را ببین در جوابِ العطشهایت وجودم آب شد آب رد شد از سرم؛ حالا سرابم را ببین فکر کن مثل قدیمم؛ چشمهایت را ببند دیدنِ الانِ من روضهست، خوابم را ببین شب به شب تا چند بشمارم که پیدایت کنم؟! میشمارم؛ زخمهای بیحسابم را ببین! با چه زوری خواستند و با چه زوری حفظ شد سرفرازم بعد غارتها؛ حجابم را ببین روزگـار کاخِ سبـزِ شام را کردم سیاه ردّ اشکـم را؛ سـلاحِ انـقـلابـم را ببین گرچه طوفانِ بلا فانوسِ عمرم را شکست بعـدها در این خـرابه بـازتـابم را ببین در قنوت آخرم چیزی به جز پرواز نیست مـرغ آمـینِ دعـای مستـجـابـم را ببین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
چهقدر بیتو شكستم، چهقدر واهمه كردم! چهقدر نام تو را مثل آب، زمزمه كردم! خیال آب نبستم به جز دو دست عـمویم اگر نگـاه به رؤیـای نهـر علقـمه کردم سرود كودكیام در خزان حادثه خشكید پس از تو قطع امید، ای بهار، از همه كردم نكرده هیچ دلی در هجـوم نیـزه و آتش تحمّلی كه از آن اضطراب و همهمه كردم شكفت غـنچۀ خـورشید از خـرابۀ جانم همینكه با تو دلم را به خواب، زمزمه كردم پدر! به داغ دل عمّهام، به فاطمه سوگند مرا ببخش، اگر شكوه بیمقـدّمه كردم!
: امتیاز
|